ارسال سوال سریع
بروزرسانی: ۱۳۹۷/۱۱/۲۱ زندگینامه کتب مقالات تصاویر دروس سخنرانی پرسش‌ها اخبار ارتباط با ما

مقدمه

نامه ­ی سرگشاده

قم: قبرستان بقیع

فرزندانم

عامر، عقیل، و دوخواهرشان

فرستنده

پدر داغدار

پر پر

چهار گل پرپر شد از گلزار من

ای خدا اندوه و غم شد کار من

عامرم رفت و عقیل و دختران

رس­بفریاد دل افکار من

***

5 شنبه 17 ربیع 1/1399 ق

ساعت 6 بعد از ظهر

چو رفتید از جهان با دامن پاک

بماندم من اسیر حزن و غمناک

دل بابا فسرده چون نهان شد

تن گلها به پشت پرده­ی خاک

 

بسم الله المحی الممیت

عامر عزیزم: چندی است از ما دور شدی، و برای خود و برادرت عقیل و دو خواهرت اقامتگاه نوینی برگزیدی.

من خبر از شما عزیزانم ندارم، فقط یک خبر که عقیل توسط آقازاده­ی تکیه­ای فرستاده، که مضنونش میهمان بودن شما خدمت امام زمان علیه السلام بود.

جوانم: مدت (20) سال در پرورش و تربیت تو کوشیدم تا اینکه جوانی رشید، قهرمان، مجاهد، رزمنده، طالب علم، بخود دیدم، و از دیدار قد و بالایت لذّت میبردم، بارها به برادر بزرگت میگفتم من از هوش سرشار عامر در شگفتم، اضافه بر تفوق درسی و بحثی اعمال تبلیغی، مجاهدات انقلابی، خدمات اجتماعی که بر همه­ی اینها شواهد زنده­ای وجود دارد، در تو جوان بود.

هنوز پیراهن خونین روزهای زندانی تو که بضرب باطوم دژخیمان رژیم سابق از فرقت ریخته شده نزد ما هست، من او را نشانه­ی جهاد مخلصانه­ی تو میدانم.

رفقای تو از اخلاق خوش و وفاداری تو صحبت میکنند اساتید ورزش تو از خوش­اندامی و خوش­رویی تو سخن میگویند اساتید درسی تو از ذهن وقاد و سرعت انتقال تو تعریف میکنند، شاگردان مقدّماتی تو از ذوق و سلیقه­ی سرشار تو دم میزنند، هم­بحثها به انتظار هم­ردیفی همچو تو هستند من خودم شاهد همه آنها بوده و هستم، و از یادم نخواهی رفت هرچند از نظرم دور شدی ولی دلم از تو خالی نخواهد شد.

بابا جان امیدهایی داشتم ولی ناامید شدم همچنان که تو از جوانی خود ناامید شدی.

عزیزم: خود که میدانی، چندی بود مادرت برای خواستگاری میرفت با چه شوق و شعفی، حال هم میرود، ولی با غم و اندوه، میرود، ولی بر مزار تو و برادر و خواهرانت.

جوان ناکامم: مگر تو میدانستی که به این زودی خدمت مولایت امام زمان علیه السلام میهمان خواهی شد که نام و امضای خودت را عوض کرده بودی و به رفقایت سفارش کرده­ای که مرا (محمدمهدی) بخوانید، مگر تو میدانستی که در راه جمکران به امامت میپیوندی و خود را در قائمه­ی مهاجرین الی الله و شهدا جای میدهی.

نمیدانم شاید ناخودآگاه بوده، شاید دست و اراده­ی غیبی تو را وادار میکرده تا بعد آشکار شود، شاید برای تسلای دل پدر نگران و مادر داغدار و برادران و خواهران غمینت بوده که بعد از تو بگویند خود خبر از این سفر داده بود.

من نمیدانم در دفتر قضا و قدر چه بود و چه هست، همی میدانم من و مادرت، خواهران و برادران و همه­ی دوستان و رفقا و محبّان و همدرسان و هم­رزمان تو در سوگ نشستیم.

***

اما تو ای دختر شانزده ساله­ی من، کی و کجا و حتّی در خواب گمان نداشتم مرگ تو را ببینم!

من و برادر بزرگت امیدوار بودیم که تو یکی از بانوان نویسنده­ی فوق­العاده باشی، تو خود هم میخواستی این چنین باشی، لیکن...

دختر عزیزم: فقط یک هفته قبل از جدایی بود کتاب (حجاب) را در سه موضوع (زن و مسأله­ی حجاب، سِیرِ تاریخی زن، زن و سیاست) تمام کرده و به دست من دادی، تبریک گفتم بعد صحبت چاپ کتاب شد من از تو قول گرفتم که یک کتاب دیگر بنویسی، من هم این کتاب را برای تو بچاپ میدهم، تو هم قبول کردی.

من بقول خود باقی هستم، و جدیّت خواهم کرد هر چه زودتر کتاب را به مرحله چاپ و در دسترس خوانندگان بگذارم، تا سبب طلب مغفرت از درگاه حضرت احدیّت برای تو و خواهر و دو برادرت باشد ان­شاء الله تعالی.

باباجان خیلی زود بود که من و مادر دل افسرده­ات بداغ فراق تو و خواهر و دو برادرت بسوزیم، شماها رهسپار جنّت شدید، ولی ما سوختیم، ما داغدار شدیم، ما و همه­ی فامیل و آشنایان و دوستان اشک­ریزان بیاد شماها نشستیم و برخاستیم، و اینک برایتان نامه مینگاریم.

***

اما تو ای عقیل 14 ساله­ی پاک، ای نور دیده­ام، ای عصای پیری بابا، ای میهمان­دار سرای ما، تو کجایی؟

بهر جا تو را با خود میبردم، پس چرا بابا را تنها گذاردی و خود و برادر و دو خواهرت سفر کردی.

میوه­ی دلم؛ آیا بیاد بابا هستی؟

تو در راه مسجد با من بودی، تو در راه مسجد بامن بودی ، یاتو سخن میگفتم ، باتو دل خوش بودم ، دروس روزنامه را برایم باز گو میرکدی ، تو را تحسین میکردم . کتاب ودفتر تو در اطاق من بیاد گاری مانده است خط تو را میبینم اه میکشم ، عکس تو را میبینم میگیرم ، با زبان خودت باتو سخن میکویم ولی تو نیستی ، هرکجا که هسیتی خدا نگهدارت

******************

دیگر چهارمین گل پرپر شده گلزارم ، توهم همجو خواهر ودو برادرت باغسل جمعه رفتی .

عزیز دلم : دختر 12 ساله من ، خدا میداند تو همچو عروسک این خانه بودی ، اکثر اوقات که وارد میشدم ، اول تو را صدا میزدم ، بارها میگفتم : تورا از همه بیشتر دوست دارم چنین هم بود ، تو هم میگفتی ( بابا من میدونم شما منو خیلی دوس داری منم شما ار خیلی دوس دارم ) پس چه شد که از من تا قیامت دوری شدی ؟

گل باب چرا ازمن رمیدی زمن جز مهربانی ، گوچه دیدی

***********

عزیزانم جوانانم: در حدود ساعت دو و نیم شام جمعه همانروزی که صبحش در دعای ندبه طلب وصال نموده بودید شب 12 ربیع الاول 1399 ق بود که ناگاه خبر آوردند بچه ها در راه جمکران تصادف کرده و هر چهار نفر برحمت ایزدی پیوستند اینجا بود که لرزه بر اندامم افتاد، روانه بیمارستان شدم، مرا به سرد خانه بردند تا ان نعشهای غرقه در خون را از نزدیک ببینم ، بخدا پاره های جگرم را دیدم که از من جدا شده اند.

صبح ان شب روازنه غسالخانه بهشت معصومه شدم ، همه را دیدم که گویا برای داماد 20ساله وعروس 16 ساله ود و (( ساق دوش ) اماده همراهی بودند ، همه باما بودند تا غروب انروز که از بقیع با دلی خونین ، اشک ریزان ، ناله کنان ، اه کشان ، از عزیز انمان جدا شدیم .

ميرفتم ولي  گاهی احساس لرزش در زانوهایم میکردم گاهیث دلم را میان دو سنگ اسیاب میسائدند ، دیگر قفسه سینه ام درد میکرفت ، شورش دلم نمیگذارد بنشینم یا بایستم یا راه روم ، نمید انم چرا خواب از چشمانم پریده ، نور شان کم شده ، چنکم .

گاه گاهی قلم رابدست میگیرم تا انچه در این مغز پر اشوب ناراحت میگذرد روی کاغذ بنگارم ، شاید اندکی تسلای خاطرم باشد ، ولی هیهات .

بالاخره همه وهمه بامن همگام بودند ، همه برای خبر گرفتن وپیغام وسلام ورحمت فرستادن امده بودند >